از اواخر سال گذشته، روابطم به طرز شدیدی با جامعه محدود شد؛ رفته رفته به اندازه ای این محدودیت بسط یافت که امکان زندگی اجتماعی را از من گرفت و مرا در انزوای عمیقی فرو برد؛ انزوایی که رهایی از آن نه به سادگی ممکن بود و نه من اشتیاقی به بیرون آمدن از تنهایی ای داشتم که برای خودم ساخته بودم. این تنهایی درست در زمانی تبدیل به سبک زندگی من شد که سنین نوجوانی را طی می کردم و آثار آن به طرز دردناکی در من تاثیر گذاشت و شک ندارم که در آینده نیز، تحت تاثیر این انزوای لعنتی خواهم بود.

راستش داغ دلم از آن جا تازه شد که وقتی دوست قدیمی ام -که گفتم تازه با هم ارتباط برقرار کردیم- گفت دلش گرفته و قصد ندارد با من صحبت کند، دوباره یاد این زندان تنگ و تاریک تنهایی ام افتادم که گریز از آن ممکن نیست. غرق در تفکر شدم و با خود اندیشیدم چه چیز باعث شده تنها، افراد بسیار بسیار محدودی (از تعداد انگشتان یک دست هم کم تر) در زندگی به من آرامش بدهند؟ چه شد که در این زندان گرفتار شدم و در عین حال، خودم تصمیم گرفتم این زندان را با اشتیاقی ناشی از بی اشتیاقی و بی میلی، تبدیل به خانه ام کنم؟

داستان را زیاد پیگیری نکردم چون به جا های خوبی ختم نمی شد؛ آسیب هایی که از اعتمادم به دیگران و دلبستگی هایم خوردم، و رفتار هایی که ذره ذره و به تدریج مرا تا حد مرگ، به افسردگی عمیقی دچار کرد و زندگی مرا شبیه به مرگ ساخت؛ همه این ها باعث شد جهان بینی ام را تغییر داده و نگاه منفی ای به جهان اطرافم -به ویژه آدم ها- داشته باشم. گویا از یک سیاره دیگر به زمین آمده باشم؛ چون بسیاری از عادات انسانی (نه عادات جامعه اطرافم؛ کلن عادات و ویژگی های انسانی) را نمی پذیرفتم و همه رفتار ها و شخصیت ها برایم سنگین و غیر قابل تحمل می آمد.

حالا دیگر نه تمایلی دارم، و نه می توانم که در جمع ها باشم و با آدم های جدیدی ارتباط برقرار کنم؛ همه تلاش های این چند روز هم، پوچ بودند. من با این انزوای لعنتی خو گرفتم، انگار جزئی از من است و مانند اعتیادی است که ترک آن برایم نا ممکن است.